على اكبر دهخدا

672

امثال و حكم ( فارسى )

چهار تكبير كردن . رجوع به چار تكبير ، شود . چهار چيز كه اصل فراغت است و منال * نيرزد آن به چهار دگر در آخر حال گنه بشرم ملامت عمل بخجلت عزل * بقا بتلخى مرگ و طمع بذل سؤال . اثير الدين . چهار چيز مر آزاده را ز غم بخرد * تن درست و خوىنيك و نام‌نيك و خرد هرآنكه ايزدش اين هر چهار روزى كرد * سزد كه شاد زيد جاودان و غم نخورد . رودكى . چهار شاهش به چهار آس خورد . چون حريف حيلت و قوتى زياده داشت ، دست از او برد . چهار قاب را بيار بازى را ببر . چه آسايش در آن گلزار ماند * كز او گل رخت بندد خار ماند . جامى . چه آشى باشد كه لايق قدح باشد . نظير : براى هر خرى آخور نبندند . چه آنجا كن كز آن آبى برآيد * رگ آنجا زن كز آن خونى گشايد . نظامى . چه ارزد بر آب آموى موى . عنصرى . رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود . چه ارزد شهىكش ز سر تاج رفت * ( همه گنج الفقده تاراج رفت . . . ) حضرت اديب . چه از آن به ارمغانى كه تو خويشتن بيابى . * ( تو چه ارمغانى آرى كه بدوستان فرستى . . . ) سعدى . نظير : آن را كه تو از سفر بيائى * حاجت نبود به ارمغانى . چه افسر نهى بر سرت بر چه ترگ * بر او بگذرد پر و پيكان مرگ . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . چه با رنج باشى چه با تاج و تخت * ببايدت بستن بفرجام رخت . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . چه با گنج و تخت و چه با رنج سخت * ببنديم هرگونه ناچار رخت . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . چه باك از موج بحر آن را كه دارد نوح كشتىبان . سعدى . چه بايد اين خرد كت داد يزدان * چه دردت را نخواهد بود درمان . ويس و رامين . چه بايد ترا سلسبيل و رحيق * چو خرسند گشتى بسر كه و شخار . ناصر خسرو . چه بايد سوى هر خورش تاختن * شكم گور هر جانور ساختن . اسدى . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . چه بايد كه رنج فزونى بريم * بدشمن بمانيم و خود بگذريم . اسدى . رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا مپاى . . . ، شود .